تبليغاتX
زمستان
-
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


زمستان








 

 خواب

 

 ـــــــــ   روزگار اگر روزگار ماست ، هیچ احوالی از ما نپرس . . . نه زنگی بزن . . . نه خطی بنویس . . .  نه نامه ای بفرست . . .

زندانی نیستم ، بیمارستان نیستم ، خانه نشین نیستم ،

 

                                                                    پس زنده ام هنوز . . . !

 

حالا برو می خواهم بخوابم ، می خواهم به خوبی همین شب و روز همیشه بیندیشم .

ما زنده ائیم ،

              

   هنوز صبح ها خسته از خواب بر می خیزیم ، شب ها خسته به خانه بر می گردیم ، کسی به ما نمی گوید دست و رویت را کجا شسته ای . . . کسی به ما نمی گوید اسمت چیست . . . کسی از ما نمی پرسد شماره ی کفش همسایه ات چند است . . .

 

                                                                 اصلا چرا زنده ای هنوز . . . !

 

کسی کاری به کلمات مخفی ما ندارد . ما خوش بخت هستیم دوست من  .  .  .

 

  ــــــ  حالا برو می خواهم بخوابم . ، فقط بخوابم ، خواب   .   .   .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:11  توسط yokabed  | 


 

                                             سال نو   همه   مبارک

 

 

                           

 

سال خرم ، فال نیکو ، مال وافر ، حال خوش

 

                             اصل ثابت ، نسل باقی ، تخت عالی ، بخت رام

 

  ((<..>شعر بالا خواسته ی من هست از خدا برای همه ی مردم<..>))

 

                                                       

                                                       

                                                          

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:48  توسط yokabed  | 


آخرین نامه از مزرعه ی حیوانات ان شا الله . . .   

                         

به زبان شما آدمیزادهاسلام علیکم و حالتان چطور است

جناب سر دبیر چطورید ؟ تعریف شمارا از اهالی مزرعه خیلی شنیدم . گاوها و خرها هر جا می نشینند ذکر خیر شما را می گویند . آنها گفته اند که شما حرف دلشان را به انسان ها منتقل کرده ائید و ما را هم تشویق کردند اگر ناراحتی یا درد دلی داریم برای شما نامه بنویسم و این شد که اینجانب خروس به همراه اهل و عیال تصمیم گرفتیم این نامه را برایتان بنویسم .

اول از خودم بگویم . من یک خروس زیبا با پر و بالهای رنگی و پر پوش و تاجی زیباتر از شعله های آتش هستم . موقع راه رفتن سرم را بالا می دهم و سینه ام را جلو می دهم و چنان با ابهت راه می روم که جوجه ها که هیچ مرغ ها هم از ترسشان پر به بدنشان سیخ می شود . چنان با صلابت این 5 عیال و 15 بچه را اداره می کنم که هیچ کدامشان جرئت جیک زدن و قدقد کردن بیخود را ندارند . زن هایم مثل پروانه دور و برم می گردند تا به حال یاد ندارم که یک کدامشان جرئت کرده باشند به من نوک بزند . چنان رام و سر به راهند و از من حساب می برند که هر حیوانی حظ می برد .

اما خاک بر سر این عباسقلی و داداش پخمه اش کنم . ! آبروی هر چه موجود نر را برده اند . ! لابد می پرسید چرا ؟ برایتان بگویم  : این عباسقلی به سن جد من رسیده اما هنوز نتوانسته یک عیال برای خودش گیرد بیاورد ، اصلا هیچ مرغی ببخشید هیچ دختری حاضر نمی شود زن این چلمنگ شود . جوجه های من از او با عرضه ترند ، حداقل اینکه من به بچه هایم یاد داده ام که خودشان دانه و حشره پیدا کنند و شکمشان را سیر کنند . اما ، این پسر کنده هنوز جیره خور آقا جانش است . خوب زشت نیست ؟ ! والا من جلوی جوجه هایم خجالت می کشم .

برادر بزرگش که بدتر . خیر سرش فقط یک زن دارد و یک بچه جوجه که از پس آنها هم بر نمی آید . زنش که واسه زن های من بد آموزی دارد . من دعا می کنم که هیچ وقت اینجا نیاید که مبادا اهل لانه ازش رفتارهای بد یاد بگیرند و نوکشان نسبت به من دراز شود . آخر یکی نیست بگوید مرد حیا نمی کنی که زنت سرت  جیغ و داد می کند و آن فسقل بچه ات مثل خر تو را رام خودش کرده . مرد هم مردهای قدیم . . . ! پدرم از پدرش و او هم ازپدرش تعریف می کند که آن وقت ها وقتی حاجی به خانه می آمد ، خانم جان تا جلوی در می آمد استقبالش ، عبا و چوب دستش را می گرفت و گیوه هایش را راست می کرد . آب می ریخت روی دست حاجی  و کلی قربان ، صدقه اش می رفت  و بعد سفره ی رنگین و خوش عطر و بو جلوی آقای خانه پهن می کرد و تا آقا و بعد خانم جان  دست به سفره نمی بردند ، بچه ها جرئت نمی کردند لقمه بر دارند . اما حالا بیا و ببین عروس ، سفره که جلو شوهرش پهن نمی کند که هیچ ، یک لیوان آب هم دستش نمی دهد . من وقتی این صحنه ها را می بینم سریع با یک قوقولی زن ها و بچه هایم را می فرستم پشت خانه که این چیزها را نبینند .

دیگر برایت چه بگویم پسر جان . من پرنده ی خوش صدائی هستم . سحر ها آواز می خوانم تا اهل خانه را برای نماز صبح و شروع کار روزانه بیدار کنم . اما ، این عباسقلی و گل بهار تن پرور به من می گویند خروس بی محل . ! ! ! یکی نیست بگوید من بی محلم که صبح موقع کار و تلاش آواز خوانی می کنم یا شما که تا بوق سگ بیدارید و مشغول سر و صدا و بوق و بکوب و آوازهای گوش خراش ؟ بعد هم تا لنگ ظهر می خوابید ! ...>>>>>> >> ((( البته بیچاره سگ اگر تا نصف شب بیدار است به خاطر پاسبانی است نه مطربی )))  بی محل شما آدمیزادها هستید .

هی . . . ! ! ! یاد مردان گذشته بخیر که به صدای ما بیدار می شدند و می آمدند از حوض حیاط وضو می گرفتند و قرآن و نماز می خواندند و از صدای لطیف قرآن خواندنشان کم کم تک تک اعضای خانواده بیدار می شدند و بعد هم ناشتائی می خوردند و هر کس می رفت سراغ کار خودش .

آقای سر دبیر دیگر این قلبم طاقت ندارد . ما خروس ها که از اول جنگی نبودیم ، این چیزها را که دیدیم دیگر اعصاب برایمان نماند و جنگی شدیم . بهتر است بیشتر از این حرف نزنم .

      از جانب من و خانواده ی بزرگم  ________________>> خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط yokabed  | 


نامه ی یک گاو به سر دبیر

کدخدای مجله سلام

ببخشید احوالتان چطور است ؟

می دانم اصلا فکرش را هم نمی کنید که من چه کسی هستم . آخر همیشه  وقتی یکی درس و مشق خوب یاد نمی گیرد و سواد دار نمی شود می گویند مثل گاو می ماند . بله من خود گاوم . . .

راستش دیروز غروب که از چرا برگشتیم ،  دیدیم داخل اصطبل غلغله ای بر پا شده . تمام خرها سم بر زمین می کوبند و جفتک  می پراکنند . خیلی تعجب کردیم چون الاغها معمولا در طول روز مثل خر کار می کنند و شبها از فرط خستگی مثل جنازه می افتند .خلاصه جویای ماجرا شدیم و فهمیدیم که گویا یکی از خرها برای شما کاغذ فرستاده و شما هم در مجله تان چاپ کرده اید . همگی خیلی شاد شدیم از اینکه با چنین آدم مهربان و حیوان دوستی طرفیم که حرف دل ما را می فهمد . برای همین قرار شد من هم به نمایندگی از گاوها برای شما نامه ای بنویسم و مطمئنم شما که زبان الاغها را خوب می فهمید و به زیبائی ترجمه کردید دیگر از پس زبان گاوها هم بر می آئید .

عمو جان از کجا برایت بگویم که دل ما گاوها پر است . اسممان بد در رفته . ارباب هر وقت می خواهد به پسرش عباسقلی فحش بدهد می گوید : گوساله پاشو برو دنبال کاری ، مثل گاو می خوری و می خوابی ! آی . . . آی دل ما گاوها می سوزد که نگو . ، پسر لندهورش را به بچه ی ناز و چشم درشت و معصوم من نسبت می دهد . تازه کجا ما گاوها فقط می خوریم و می خوابیم ! ! ! اول صبح ما را می برند سر زمینهایشان ، از صبح تا غروب علف می خوریم ، بعد هم که دنبالمن می آیند به عنوان تشکر دو تا (( >> ما ما << )) می کنیم و بعد (( >> 10 << )) برابر چیزی که خوردیم شیر می دهیم ، حالا بماند که از همین شیر ما __>> کره و پنیر و سرشیر و ماست و دوغ و کشک <<__ تولید می کنند . شوهرهایمان هم که زمین ها رو شخم می زنند . حالا همین عباسقلی از صبح که چشمش را باز می کند می خورد و می خورد ، خواهرش بدتر از خودش ، خانم از وقتی دانشگاه رفته کلاس می گذارد و می گوید : اوه ه ه ه مامان شیر این گاو بو می ده من شیر پاستوریزه می خوام ، این سرشیر ها هم خیلی بد مزه اند خامه شکلاتی بگیرید . ماستشم خیلی پر چربه رژیمم خراب میشه ، لطفا ماست کم چرب بگیرید .

دختره ی  پر قر و ادا ! ! ! معلوم نیست این رژیم چه کوفتی است که هی تو سر ما می زند و مدام می گوید : هیکلم شده مثل گاو باید رژیم بگیرم  . !  مگر هیکل ما چه عیبی دارد ؟ به این قشنگی و پرواری و پر گوشتی . لابد هیکل استخوانی و مردنی خودش خوبه که اگر جلوی سگ های گله هم  بیاندازیم  تف می کنند .   

سر دبیر شما بگوئید لطفا ، چرا دخترهای ده ما اینجوری شده اند ؟  والا ما گاوها نسل اندر نسل از گذشتگانمان شنیدیم که دخترهای تپلی و لپ گلی و گیسوهای بلند و پر پشت با انگشت های ظریف و لطیفشان شیر گاوها را با حوصله می دوشیدند ، اما ما که چیزی ندیدیم .! این گل بهار که ما می بینیم یک دختر لاغر مردنی بدون لپ است طوریکه استخوان های گونه اش بیرون زده ، رنگش مثل یرقان گرفته ها زرد است ، البته دروغ نگفته باشم صبح ها که می خواهد به دانشگاه برود کلی رنگی و سرخ و سفید است ولی عصرها که بر می گردد رنگ هایش قاطی پاتی است . هر وقت هم که مادرش می گوید که شیر ما را بدوشد با آه و ناله می گوید " مامان ناخن هایم خراب می شود " . یک حرف های عجیبی هم در مورد ناخن هایش می زند که دقیقا نمی دانم می گوید ناخن هایش را کور کرده یا اینکه ناخن هایش من را کور کرده ، ما را کور کرده ، مانی را کور کرده ، بالاخره چه می دانم با ناخن هایش  یه کسی را کور کرده و خراب می شوند .>>>>>>>>>>>>> داخل پرانتز بگویم : ( کی گذشته ها دخترها جرئت داشتند به این راحتی و بلندی اسم پسری را جلو ننه و آقا جانشان بیاورند  ، چه برسد به اینکه بلند بگویند که بلائی سر یک پسر آورده اند .! آن زمان ها وقتی اسم پسر می آمد دختر ها 100 بار سرخ و سفید می شدند ، به قول بی بی جان ، این دانشگاه دخترها رو گیس بریده کرده .! ) والا ما گاوها اینجا حرف هایی می شنویم که باعث شده 2 برابر اجدادمان شاخ در بیاوریم !

وبعد هم می گوید دستم بوی پهن می گیرد و سر کلاس از دوستانم خجالت می کشم ! یکی نیست به این دختر بگوید که اگر همین پهن گاوها نبود که مزرعه و باغتان با این کودهای آشغالی شیمیائی این همه محصول خوب نمی داد و آقا جانت این همه پول دار نمی شد  که بتوتند پول دانشگاه و خرج زندگی تو را بدهد . دختر جان اگر به جائی برسی ( که البته بعید می دانم ) از همین کود به قول شما بو گندوی ما ما بوده . تازه یک روزگاری همین کود ما از 100 تا اورانیوم غنی شده هم بیشتر نور تو خونه ها تولید می کرد ! ولی کی هست قدر ما را بداند . ؟  ! ! ! . . .

خلاصه آقای سر دبیر حرف برای گفتن زیاد داریم ، این دل ما خیلی پر است . برتری ها و خاصیت ما خیلی بیشتر از اینهائی است که گفتم . من اصلا از گوشت و شاخ و روئه و چرم  و  . . .  گاوها حرفی نزدم . ، ولی می دانم همین چند مورد کافی است تا نشان دهنده ی برتریمان نسبت به آدم های پر خور و تن پرور و بی کاره باشد .

من نیز طی این نامه ی سر گشاده اعلام می کنم : ما گاوها از تمام کسانی که با جملاتی چون : " مثل گاو می خورد " ، " مثل گاو سرش را می اندازد ، می آید " ، " مثل گاو نفهم است "  و عباراتی از این دست که سعی در نابود کردن ارزش های گاوی و نادیده گرفتن خواص گاوی دارند ، اعلام انزجار می کنیم  ولی با وجود تمام این توهین ها و تحقیرها ، از وظایف خطیر خود از جمله تامین سلامت تغذیه ی انسان ها ، دست بر نمی داریم و امیدواریم که با خوردن مواد غذائی  سالم و بهداشتی و اصل ، لااقل کمی هم عقلشان سالم شود .

اسب و خروس و عیال هایشان و سگ و اردک ها ، همه و همه برای شما سلام مخصوص می رسانند .                                                                             

                پایان

                      گاو پیشانی سفید معاون صنف گاوان شیرده و شخم زن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:53  توسط yokabed  | 


نامه ی یک سگ به سر دبیر یک مجله

 

س س سلام

من سگ هستم که البته کار سگ شکاری هم بلدم . من به اربابم خیلی وفا دارم . همیشه حواسم به مزرعه و گله اش بوده و اگر اجنبی یا دشمن به آنها نزدیک شده حسابش را رسیده ام . حالا شما بگوئید این کار من بد است ؟ زشت است ؟ خلاف عقل و منطق آدمیزاد است ؟ اگر نه ، پس چرا هر وقت این عباسقلی وحشی می شود به عالم و آدم می پرد و اصلا ملاحظه ی ننه و آبجی و آقایش را نمی کند و می گویند اخلاقش مثل  سگ شده ؟من تا به حال در طول عمر سگی ام نه دیده ام و نه شنیده ام که کسی به نزدیکان و یا صاحبش بپرد ، یا آنها را گاز بگیرد . مگر اینکه سگ هار بوده باشد ، که آن هم به خاطر مریضی اش است . باور کنید عباسقلی وقتی وحشی می شود از سگ هار هم بدتر است و وقتی گل بهار بهش می گوید ((بازتو سگ شدی ؟)) انگار غم عالم به سینه ام میریزد .

گل بهار هم بدتر از او ، به آقا گفته این سگ بی ریخت را تو بیابان ول کنید و یک سگ سفید پا کوتاه بگیرید که آدم خوشش بیاید . یکی نیست به این دختر بگوید که سگ پا کوتاه پشمالو مگر می تواند از باغ و گوسفند شما نگهبانی کند .

من دیگر حرفی برای گفتن ندارم . فقط بدانید شما آدم ها خیلی به ما ظلم می کنید .   ولی ما باز هم طبق فطرتمان به شما خیانت نمی کنیم . کاش می شد   شما هم کمی طبق فطرتتان رفتار می کردید .

                                                                          با ادب و احترام  :    ـــــــ >>  سگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:35  توسط yokabed  | 


 

زاده ی آسیا

                        یک روز از خواب پا می شی  

     می بینی رفتی به باغ 

     هیچ کس دورو برت نیست

  همه رو بردی ز یاد

              چندتا موی دیگت سفید شد

ای مرد بی اساس

           جشن تولد تو باز مجلس عزاست

بریدی از اساس

    قوز پشتت بیشتر شد 

     شونه هات افتاده تر

          پیرامونتو ببین با دقت

می سوزن خشک وتر،می سوزن خشک وتر،می سوزن خشک وتر

                این که زاده ی آسیائی رو می گن  

                جبر جغرافیائی                 

                 اینکه لنگ در هوائی و           

              صبحونت شده سیگار و چائی              

   ای عرش کبریائی  چیه پس تو سرت                  

     کیبا ما راه میائی جون مادرت                             

اینکه دستاتو روی سر می ذارن                                             

اینکه باهات هیچ کاری ندارن                                              

   اینکه تو بازیشون راهت نمی دن                                            

اینکه سر به سرت می ذارن                                                      

اینکه   .   .   .                                                                     

   زاده ی آسیائی رو می گن جبر جغرافیائی      

                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:46  توسط yokabed  | 


 

  پسرـــــــــــ،

 

 

ــــــــــــــ از اینکه پسر دار شده بود ، افتخار می کرد و اعتقاد داشت ،

               این پسر است که نام خاندانش را زنده نگه می دارد .

               سال ها بعد زمانی که در گذشت ،

               پسر بلافاصله نام خانوادگی خود را تغییر داد .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:58  توسط yokabed  | 


               

                   آبی ، خاکستری ، سیاه

 

در شبان غم تنهائی خویش          

عابد چشم سخن گوی توام    

من در این تاریکی ،

من در این تیره جانفرسا ،      

زائر ظلمت گیسوی توام ،    

شکن گیسوی تو ،

موج دریای خیال       

کاش با زورق اندیشه شبی ،    

از شط گیسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم  

کاش بر این شط مواج سیاه  

همه عمر سفر می کردم

  .     .     .

وای باران .،        

باران .،     

شیشه ی پنجره را شست .    

از دل    من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟            

آسمان سربی رنگ ،       

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ   

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،  

وای ، باران ،

باران         

پر مرغان نگاهم را شست

 .     .     .

خواب رویای فراوشی هاست       

خواب را دریابم ،

 که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفائی گلهای  امیدم را در رویاها می بینم   

و ندائی که به من می گوید

گر چه شب تاریک است 

ـــــــــــــــــــــ    دل قوی دار ،         

سحر نزدیک است 

دل من ، در دل شب ،      

خواب پروانه شدن می بیند      

مهر صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی        

ــــ پر مرغان صداقت آبی است      

دیده در آئینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق ،   

می گشاید پر و بال    

تو گل سرخ منی                          تو گل یاسمنی 

تو چنان شبنم پاک سحری ؟      

ـــــــــ نه،          

از آن پاک تری      

تو بهاری ؟

ـــــ نه ،           

ــــــ بهاران از توست  

از تو می گیرد وام ،     

هر بهار این همه زیبائی را

هوس باغ و بهارانم نیست                       

ای بهین باغ و بهارانم تو

 .     .     .

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار !           

 کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن !

باز کن پنجره را !              

من نشان خواهم داد     

بر تو زیبائی را .

بگذر از زیور و آراستگی       

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد      

 که در آن شوکت پیراستگی

چه صفائی دارد ،        

آری از سادگیش        

چون تراویدن مهتاب به شب  

مهر از آن میبارد

باز کن پنجره را         

من تو را خواهم برد،   

به عروسی عروسکهای      

 کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن             

صحبتی نیست ز دارائی داماد و عروس   

صحبت از سادگی و کودکی است    

چهره ائی نیست عبوس        

کودک خواهر من

که در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصند            

کودک خواهر من ،              

امپراطوری پر وسعت خود را هر روز ،        

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند        

نام تو را می خواند     

ـــــــــــ  گل قاصد آیا؟

با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟ !     

باز کن پنجره را من تو را خواهم برد                

 به سر رود خروشان حیات    

 آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز            

 بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را ؟ ! ـــــــــ                                

                                                             ــــــــــــ صبح دمید !

 .     .     .

 

           ادامه ی مطلب رو حتما     بزنید و شعر کامل بخونید ( شعرش فوق العادست )        

                                      شاعر حمید مصدق

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:59  توسط yokabed  | 


 

                         ترانه شهریور       

ای صبح 

که با رنگهایت

به دور ها مانده ایی

از دریچه ی شهریوری

ترا می خوانم

با پیراهنت در نور

آنجا

سنگفرش خیس و

ردیف درختان

بود ــــ

و سایه ایی

می آمد

پرنده ایی نبود

زنی از انتهای خیابان صبح

با پیراهنی از نور

ای صبح

که می آیی با سایه هایت بر غبار تاک

اینجاتنها دریچه ایی مانده

با دستی در سایه و

چشمانی به راه

که خاطره را می پاید .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ    این شعر مال ماه خودمه یعنی شهریور  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

                                              

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:51  توسط yokabed  | 


و بعد از رفتنت      

شبی ازپشت یک تنهائی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر  صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا     کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هائی که در تنهائی ام روئید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سر گردان چشمانی است رویائی

و من تنها برای دیدن زیبائی آن چشم

تو را در دشتی از تنهائی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت  

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بروی آشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا   ، شاید خطا کردم

وتو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا   ، تا کی   ، برای چه    ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش     غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زبیا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفائی ها بگو در راه عشقو انتخاب آن خطا کردم

ومن در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک   یک ابر

نمی دانم چرا   ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا    کردم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:29  توسط yokabed  |