خلقت زن 


کیم من ، دردمندی ، نا توانی
اسیری ، خسته ای ، افسرده جانی
تذروی آشیان بر باد رفته
بدام افتاده ای ، از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد ، مشکل شود کار
نه دمسازی ، که با وی راز گویم
نه یاری ، تا غم دل باز گویم
در این محفل چو من حسرت کشی نیست
بسوز سینه ی من ، آتشی نیست
الهی
در کمند زن نیفتی 

و گر افتی ، به روز من نیفتی
میان بر بسته چون خونخواره دشمن
دل آزاری ، به آزار دل من
دلم از خوی او ، دمساز درد است
زن بد خو ، بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تند خوئی
زن و آتش ، ز یک جنسند گوئی
نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرین خدا بر هر چه زن باد


نباشد در مقام حیله و فن
کم از نا پارسا زن ، پارسا زن
زنان در مکر و حیلت گونه گونند
زیانند و فریبند و فسونند
چو زن یار کسان شد ، مار ازو به
چو تر دامن بود گل خار از او به
حذر کن ، زان بت نسرین بر و دوش
که هر دم با کسی گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت ، چراغی
کزو پروانه ای گیرد سراغی
میفشان دانه ، در راه تذروی
که ماوا گیرد از سروی به سروی
وفاداری مجوی از زن ، که بی جاست
کزین بر بط نخیزد نغمه ی راست
درون کعبه ، شوق دیر دارد
سری با تو ، سری با غیر دارد
* * * * *
ادامه ی مطلب رو بزنید و شعرو بخونید ،تا ببینید شاعر
این شعر ،یعنی استاد محمد حسن رهی معیری
چه شعری در مورد زنها سروده .
یادتون نره ه ه ه . . . 


ـــــــــــــــــــــــــــــ ادامه ی مطلب یادت نره 

ادامه مطلب...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:16  توسط yokabed
|