*
بیست قدم مانده تا بهار
مادرم
مثل پرنده ای خسته
دل شکسته
بال زد و رفت 

*
بیست قدم مانده تا بهار
مادرم
که ((خدا مرگم بده ))
از زبانش نمی افتاد ،
ناگهان خدا مرگش داد و
از زبان و زمان افتاد
*
مادرم 
که همیشه موقع خداحافظی گریه
می کرد
که همیشه از دوری و تنهایی ناله می کرد
ناگهان بی گریه و گله و شکایت
بقچه ی سفر را بست و رفت


*
مادرم 
بیست قدم مانده تا بهار
در صبحی زود بیدار شد
پیش از آن که کسی سنگش بزند
مثل پرنده ای رها
از اتاق به ایوان
از ایوان به درخت
و از درخت
به لکه های سفید ابر پرید 

*
آه . . .
و حالا لباس آبی آسمان
بوی تو را می دهد
باران از سینه ی تومی نوشد
تا درخت را شاعر کند
و باغچه را طاهر کند .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:41  توسط yokabed
|