. . .
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند
رفته ائی
اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند .
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ائی اینک ، اما آیا
باز بر می گردی ؟

چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد !


. . .
و چه رویاهائی !
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها ،
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد ،
که قناریها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوتر ها را
ــــ آه ، کبوترها را . . .
و چه امید عظیمی به عبث انجامید 



. . .
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،
ـــ می توانی تو به لبخندی
این فاصله را بر داری
تو توانائی بخشش داری
دستهای تو توانائی آن را دارد.،
ـــ که مرا ،
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد .
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا ،
سطر بر جسته ائی از زندگی من هستی


. . .
من به بی سامانی ،
باد را می مانم
من به سرگردانی ،
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
ـــ سنگ طفلی ، اما ،
خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت
قصه بی سر و سامانی من ،
باد با برگ می گفت
باد با من می گفت :
چه تهیدستی مرد !
ابر باور می کرد
. . .
من در آئینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
من به اندازه زیبائی تو غمگینم

. . .
بی تو در می یابم ،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم ،
که تو خواننده شعرم باشی

ــــ راستی شعر مرا می خوانی
؟ ـــــــ
نه
، دریغا
، هرگز
،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
ــــــ کاشکی شعر مرا می خواندی! ـــــ
. . .
گاه می اندیشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را ،
ـــــــ بی قید
و تکان دادن دستت که ،
ـــــــ مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که،
ــــــ عجیب
! عاقبت مرد
؟
ـــــ افسوس
!
ـــــــ کاشکی می دیدم !
من به خود می گویم :
(( چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ ))
. . .
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشی ها
،
با تو اکنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد !










من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ،
____ خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یک پارچگی را در شرق
باز بر پا نکنیم
از کجا که من و تو 
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر بر خیزم
تو اگر بر خیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی بر خیزد ؟


چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
___ آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند ،
رود باید شد و رفت ،
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه پرهیز ـــ که چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز ،
در تو دمسردی پائیز
ـــــ که چه ؟

حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

. . .
سینه ام آئینه ایست ،
با غباری از غم .
تو به لبخندی از این آئینه بزدای غبار


. . .
من چه می گویم ، آه . . .
با تو اکنون چه فراموشیها .، 
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیهاست . 

تو مپندار که خاموشی من ،
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر میخیزند .
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:59  توسط yokabed
|