تبليغاتX
زمستان
-
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


زمستان








آخرین نامه از مزرعه ی حیوانات ان شا الله . . .   

                         

به زبان شما آدمیزادهاسلام علیکم و حالتان چطور است

جناب سر دبیر چطورید ؟ تعریف شمارا از اهالی مزرعه خیلی شنیدم . گاوها و خرها هر جا می نشینند ذکر خیر شما را می گویند . آنها گفته اند که شما حرف دلشان را به انسان ها منتقل کرده ائید و ما را هم تشویق کردند اگر ناراحتی یا درد دلی داریم برای شما نامه بنویسم و این شد که اینجانب خروس به همراه اهل و عیال تصمیم گرفتیم این نامه را برایتان بنویسم .

اول از خودم بگویم . من یک خروس زیبا با پر و بالهای رنگی و پر پوش و تاجی زیباتر از شعله های آتش هستم . موقع راه رفتن سرم را بالا می دهم و سینه ام را جلو می دهم و چنان با ابهت راه می روم که جوجه ها که هیچ مرغ ها هم از ترسشان پر به بدنشان سیخ می شود . چنان با صلابت این 5 عیال و 15 بچه را اداره می کنم که هیچ کدامشان جرئت جیک زدن و قدقد کردن بیخود را ندارند . زن هایم مثل پروانه دور و برم می گردند تا به حال یاد ندارم که یک کدامشان جرئت کرده باشند به من نوک بزند . چنان رام و سر به راهند و از من حساب می برند که هر حیوانی حظ می برد .

اما خاک بر سر این عباسقلی و داداش پخمه اش کنم . ! آبروی هر چه موجود نر را برده اند . ! لابد می پرسید چرا ؟ برایتان بگویم  : این عباسقلی به سن جد من رسیده اما هنوز نتوانسته یک عیال برای خودش گیرد بیاورد ، اصلا هیچ مرغی ببخشید هیچ دختری حاضر نمی شود زن این چلمنگ شود . جوجه های من از او با عرضه ترند ، حداقل اینکه من به بچه هایم یاد داده ام که خودشان دانه و حشره پیدا کنند و شکمشان را سیر کنند . اما ، این پسر کنده هنوز جیره خور آقا جانش است . خوب زشت نیست ؟ ! والا من جلوی جوجه هایم خجالت می کشم .

برادر بزرگش که بدتر . خیر سرش فقط یک زن دارد و یک بچه جوجه که از پس آنها هم بر نمی آید . زنش که واسه زن های من بد آموزی دارد . من دعا می کنم که هیچ وقت اینجا نیاید که مبادا اهل لانه ازش رفتارهای بد یاد بگیرند و نوکشان نسبت به من دراز شود . آخر یکی نیست بگوید مرد حیا نمی کنی که زنت سرت  جیغ و داد می کند و آن فسقل بچه ات مثل خر تو را رام خودش کرده . مرد هم مردهای قدیم . . . ! پدرم از پدرش و او هم ازپدرش تعریف می کند که آن وقت ها وقتی حاجی به خانه می آمد ، خانم جان تا جلوی در می آمد استقبالش ، عبا و چوب دستش را می گرفت و گیوه هایش را راست می کرد . آب می ریخت روی دست حاجی  و کلی قربان ، صدقه اش می رفت  و بعد سفره ی رنگین و خوش عطر و بو جلوی آقای خانه پهن می کرد و تا آقا و بعد خانم جان  دست به سفره نمی بردند ، بچه ها جرئت نمی کردند لقمه بر دارند . اما حالا بیا و ببین عروس ، سفره که جلو شوهرش پهن نمی کند که هیچ ، یک لیوان آب هم دستش نمی دهد . من وقتی این صحنه ها را می بینم سریع با یک قوقولی زن ها و بچه هایم را می فرستم پشت خانه که این چیزها را نبینند .

دیگر برایت چه بگویم پسر جان . من پرنده ی خوش صدائی هستم . سحر ها آواز می خوانم تا اهل خانه را برای نماز صبح و شروع کار روزانه بیدار کنم . اما ، این عباسقلی و گل بهار تن پرور به من می گویند خروس بی محل . ! ! ! یکی نیست بگوید من بی محلم که صبح موقع کار و تلاش آواز خوانی می کنم یا شما که تا بوق سگ بیدارید و مشغول سر و صدا و بوق و بکوب و آوازهای گوش خراش ؟ بعد هم تا لنگ ظهر می خوابید ! ...>>>>>> >> ((( البته بیچاره سگ اگر تا نصف شب بیدار است به خاطر پاسبانی است نه مطربی )))  بی محل شما آدمیزادها هستید .

هی . . . ! ! ! یاد مردان گذشته بخیر که به صدای ما بیدار می شدند و می آمدند از حوض حیاط وضو می گرفتند و قرآن و نماز می خواندند و از صدای لطیف قرآن خواندنشان کم کم تک تک اعضای خانواده بیدار می شدند و بعد هم ناشتائی می خوردند و هر کس می رفت سراغ کار خودش .

آقای سر دبیر دیگر این قلبم طاقت ندارد . ما خروس ها که از اول جنگی نبودیم ، این چیزها را که دیدیم دیگر اعصاب برایمان نماند و جنگی شدیم . بهتر است بیشتر از این حرف نزنم .

      از جانب من و خانواده ی بزرگم  ________________>> خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط yokabed  |