تبليغاتX
زمستان
-
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


زمستان








  (پدر ، دختر)

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و

رفت و دوباره دختر آورد

گفتند:((دختر نان خور است )) وبا خودش گفت:

((ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد .))

                *****

    (پدر ،دختر ،مهمان )    

تنگ غروب از  سنگ بابا نان در آورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر،با سنگ،در زد

یک چند تا مهمان برای مادر آورد :

مردی غریبه، با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت در آورد

هی رفت و آمد ،هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم ،وقت بازی کردنم بود

جای عروسک ، پس چرا؟انگشتر آورد!!!

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد

دیدم که بابا کم . . . نه ،از کم ،کمتر آورد

               *****

  ( مادر ،دختر )

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و

رفت و نیامد،باز اما دختر آورد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:18  توسط yokabed  |