جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن ، اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل ، رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خو رشید گرمی
ز آهن سختی ، از گلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر ، گرائیدن به هر سوی
ز امواج خروشان ، تند خوئی
ز روز و شب ، دو رنگی و دو روئی
صفا از صبح و شور انگیزی از می
شکر افشانی و شیرینی از نی
ز طبع زهره ، شادی آفرینی
ز پروین ، شیوه ی بالا نشینی
ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شبهای مهتاب
گران سنگی ، ز لعل کوهساری
سبک روحی ، ز مرغان بهاری
فریب از مار و دور اندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی فلک ، تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان کینه جوئی
ز طوطی ، حرف نا سنجیده گوئی
ز باد هرزه پو ، نا استواری
ز دور آسمان ، نا پایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد
ندارد در جهان ، همتای دیگر
به دنیا در بود ، دنیای دیگر
ز طبع زن ، به غیر از شر چه خواهی
وزین موجود افسونگر چه خواهی ؟
* * * * *
((( اگر زن ، نو گل باغ جهان است
چرا چون خار ، سر تا پا زبان است
؟
چه بودی گر سرا پا گوش بودی
چو گل با صد زبان خاموش بودی )))
* *
چنین خواندم زمانی در کتابی
زگفتار حکیم نکته یابی :
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد
یکی آن شب ، که با گوهر فشانی
رباید مهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
بخاک اندر نهد گنجینه ی خویش
سروده شده توسط :
استاد محمد حسن رهی معیری 


در تابستان ۱۳۲۷
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:16  توسط yokabed
|